تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 3:18 | نویسنده : عارف یوسفی

  

   



دیریست که دلدار کنارم نه نشسته.... این امر مرا خسته وقلب من شکسته

هر روز که بر دوری من افزون می گردد... انگار میان شبش عزراییل نشسته

من در پی دیدار و وصال لحظه شمارم.... بال وپر من دولت اتریش گرفته

من زنده ام وزنده برای روخ دلبر........ دلبردهءمن هم مثل حور بهشته

تا کی؟ عارف !ناله وافسوس خوری تو. هجران تو چیزیست که تقدیر نوشته



ای دوست چه می پرسی؟زاحول غریبم سردرد مرا،زانوی یاراست طبیبم


کی چاره کند داروی اتریش به این درد که این درد من از دوری یاراست وحبیبم


محجور وپریشانم واز میهن خود دور در کوه بود جایم وبی قرب وقریبم

آرام نیم روزی،اسوده نه بود خوابم سودای نگار در سر وخالی است مراجیبم

نه رسک سفر دارم،نه ارامش خواطر دیوانه شدم اخر ودرهایم صلیبم

ایزد سبحان،تو مرا راه گشاشو ورنه به عارف،خنده کند روزی رقیبم